محمد على مجاهدى
616
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
7 ز حسرت ، لاله ز اين غم داغ ماتم بر جگر دارد * كه زينب سوى شام و كوفه آهنگ سفر دارد روان شد كاروان و ماند اندر پى دلِ ليلا * كجا مادر تواند ديده از فرزند بردارد ؟ كنار هر اسيرى ، بر فراز نى سرى چون گل * به پاى هر گلى ، مرغى سر اندر زير پر دارد مباد اهريمنى سيلى زند بر چهرهء طفلى * كه اين سر ، سوى طفلانش نظر با چشم تر دارد يكى خون بارد از مژگان ، يكى از دل كند فغان * يكى سوك پسر دارد ، يكى داغ پدر دارد مران اى ساربان محمل كه از دامان اين صحرا * به حسرت شيرخوارى در پى مادر نظر دارد رهى در پيش دارد كاروان آل پيغمبر * كه در هر گام ، گردون فتنهاى در زير سر دارد فتد از آه مظلومان شرر در خرمن ظالم * كجا اهريمن از فرجام كار خود خبر دارد هر آن اشكى كه از مژگان طفلى تلخْ كام افتد * شود سيلابى و در خرمن فرعونِ شام افتد 8 گل باغ ولايت را كه جانها بَرخىِ نامش * عجب دارم كه جا دادند در ويرانهء شامش به زنجير ستم بستند بازوى عزيزى را * كه پوشيدهست ايزد جامهء عصمت بر اندامش به جاى آنكه شويند از رخش با اشك ، گرد غم * نظر كردند با چشم عداوت از در و بامش در آن ويرانه پرپر شد گلى از گلشن طاها * كه پشت باغبان خم شد ز مرگ نابههنگامش ز فرزند ابو سفيان چه باقى ماند جز عبرت ؟ * ببين آغاز باطل را ، تماشا كن سرانجامش فتاد از نغمه امشب مرغِ بىبال و پر زينب * مگر شوق گل روى پدر كردهست آرامش ؟ ! به دست آورده گويى دامن گم كردهء خود را * تسلّى مىدهد از غم دل افسردهء خود را 9 به يثرب كاروانى بىسپهسالار مىآيد * كز آهنگِ دَرايش نالههاى زار مىآيد چه پيغامى مگر زين كاروان آورده پيك غم * كه آواى مصيبت از در و ديوار مىآيد رسان اى ناله پيغامى به سوى تربت زهرا * كه زينب از سفر با ديدهء خونبار مىآيد ز راه دور با شوق مزار پاك پيغمبر * مسيحى سوى اين دار الشّفا ، بيمار مىآيد ز داغ هر عزيزى صد هزاران خار غم بر دل * طبيب دردمندان با تن تبدار مىآيد